وقتی آنقدر پير می شوی که خيلی راحت به همه می گويی که دوستشان داری، وقتی خيلی صادقانه تر دروغ می گويی (چون چيزی برای از دست دادن نداری! و نه چيزی برای به دست آوردن ( گرچه هيچ وقت هم نداشتی ( وقتی زندگی ات مثل پرانتز های تودرتويی می شود که تمامی ندارند (پرانتز هايی که بی هيچ دليلی به جای نقطه و ويرگول و علامت سؤال پشت سر هم می آيند)))))))))) .
1.20.2006
Previous Posts
- و در آن لحظه که از بازی کردن ایستادند بی آنکه قصه ...
- زوال تأسف بار کلام و عشق من به سکوت در هم مخلوط می...
- همان بهتر که تک تک ورق های این صحنه را پاره کردم.<...
- ای کاش با پرندگان به تماشای آبهای سپيد رفته بودم!ه...
- من مسئول مرگ نهنگ های غمگينی که خودکشی می کنند نيس...
- من مثل يک اقدامِ ناموفق خودکشی تحقير شده و قابل تر...
- بار ديگر رضايت می دهم معشوقه ی کاغذی ويولن زنی در ...
- پی به اصالت اين ثانيه های داغ نبردند و در کلاف سرد...
- اگر فقط يک دليل به من بگويی که اين يک تکرار نيست، ...
- اون:سلام! خوبی؟ حالت بده، نه؟من:من... خوب نيستم،ن...
Subscribe to
Posts [Atom]
<< Home